تبليغاتX
 عاشق تنهایی

خاطره

به عاشقی ام گرمی و تب داد خاطره
                                                      آرامش مهتابی شب داد خاطره
رسوا شدم آسوده شده او فکرش و من را
                                                      یک عاشق دیوانه لقب داد خاطره


 

نوشته شده توسط ئاکو در دوشنبه شانزدهم مهر 1386 ساعت 1 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


خاطره

دلتنگ نوازش نگاهت می شوم بی تاب و بیقرار.

دلتنگ قصه های تو تا دوباره

گم شوم در عاشقانه های شیرین و فرهاد.

در سوز و گدازلیلی و مجنون

دلتنگ روزهای آزادی می شوم گرچه تبعیدم

به دورترین مکان دل تو00000

دیروز را ورق می زنم و

خاطرات گذشته را مرور می کنم. در

روزهای بی تو بودن

صدای خش خش برگ ها را از لابه لای

صفحات پائیزی می شنوم و

التماس شاخه ها رادر حسرت

دستهای تو مانده اند .

کم کم به این باور می رسم که سرنوشت

نثر ساده ای است از حسرت و اشک که

حرفی برای گفتن ندارد!

به صفحات بهاری با تو بودن می رسم.

بنفشه های که از لابه لای وازه ها سر

می زنند و چشمان تو را بهانه کرده اند.


 

نوشته شده توسط ئاکو در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 ساعت 8 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


تقدیم به تو...

از من خواستی که برایت بنویسم00000

اما نگفتی چگونه 00000

آخر چگونه بنویسم صدای خواهش دلم را؟

مگر نمی شنوی فریادش را؟

چگونه بگویم که چقدر دوستت دارام؟

هر چه می گردم اندازه ای برای نشان دادن نیازم به تو نمی یابم

نمی دانم کدام قلم می تواند

حرفهای دلم را بر روی کاغذ باور تو بنشاند

نمی دانم کدامین برگ سفید طاقت اینهمه محبت را دارد؟

میدانی وقتی تو نیستی

تمامی عالم در غم نبودنت تنهایم می گذارند

                             و من بدون تو با این همه دریای اشک چه کنم

با این همه دشت دلتنگی به کجا آواره شوم؟

آخر وقتی تو نیستی انگار همه با هم قهرند

پنجره ها به سویم بسته می شوند

چشمانم سیاهی می رود

نفسم به شماره می افتد

نمی دانم چقدر سخت است ندیدنت

چقدر روزهای نبودنت دیر می گذرد

چه سخت است نبودن مهربانی ات

چه تلخ است لحظه های بی تو بودن

چقدر حس لبخندهای مهربانت آسمانی ست

چقدر انتظار برای دیدنت

برای شنیدنت شیرین است

امشب باز بیدارم00000

امشب دوباره به عکست خیره شده ام

تا تو آسوده بخوابی

امشب تا صبح نگاهت می کنم

و وقتی که می خوابی

چقدر از همیشه معصوم تری

دلم می خواهد چشم بدوزم به چهره ی زیبایت

وقتی خوابی دلم می خواهد بنشینم کنارت

مراقبت باشم

که کسی

چیزی

صدائی

پرده ی نازک خواب لطیفت را پاره نکند

رویا می بینی؟!00000

چه زیبا لبخند می زنی توی خواب!

تو چقدر آرامی!00000

دلم می خواهد همیشه از این آرامشت آرامش بگیرم

دلم می خواهد قرار همیشه برقرار من باشی00000

نمی دانی قلب من چقدر محتاج توست

نمی دانی دستانم برای لمس

دستهای مهربانت چقدر بی تابند

و لبانم برای بوسیدن گیسوانت

نمی دانی چشمانم دیگر از باریدن به گودی نشسته اند

نمی دانی چقدر دلتنگ شده ام

تو را قسم می دم به زیبایی خودت

در این روزگار قحطی عاطفه

پناه دلتنگیم باش

باور کن

من از تمام دلتنگیهای جهان دلت

دلتنگترم


 

نوشته شده توسط ئاکو در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 ساعت 8 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


عشق قشنگم

محتاج

باز برایت می نویسم و باز تو را از آتش درونم آگاه می کنم

بگو دلم می خواهد حقیقتی را بدانم صادقانه پاسخ را بگو

بگو بدانم که آن همه شور و عشق و آن همه اشتیاق که

برای دیدن

من داشتی چه شد ؟ کجا رفت؟ آن همه عشق و محبت

دروغ بود؟

روزی گفتی که عاشقانه دوستم می داری. اما اکنون چون

بیگانه ای از کنارم می گذری0000000

عزیزهنگام نوشتن احساس می کنم از غم لبریزم

آیا می خواهی پرپر زدن قلبم را در مقابل دیدگانت ببینی

وقتی تو را داشتم از شادی لبریز بودم و دیدار تو

تنها آرزویم بود.

در این دنیای بی کسی دل به عشق تو سپردم و با امید به

تو تکیه کردم.

با عشق تو سیراب شدم و راه زندگی را یافتم. اما افسوس

چه شد زمزمه های عاشقانه ات ؟

از چه رو آن نجواهای عاشقانه را تیرگی و غم پوشانده است؟

در این شب دلگیر به زندگی پوچ خود می اندیشم

کاش می شد بسان پرنده ای در کوچه های غبار آلود زمان

آن قدر به پروازدرآیم و دور شوم تا به ابدیت برسم

آنچنان که غیر از تو کسی آنجا نباشد.

تو را می بینم و دیدن تو تمامی وسعت زندگانیم خواهد شد

با دیدن تو زندگیم به رنگ گل سرخ در خواهد آمد.

امشب شب تاریک است. ستاره ای در آسمان نیست

و به زودی آسمان می گرید. شاید از دوری ستارگان

بی تاب است.

همانطور که دل من از دوری تو رنج می برد.

لحظه ها به کندی سپری می شوند و

گویی خواب نیز با چشمان غمبارم پیمان شکنی کرده.

هیچ راهی جز انتظار برایم باقی نمانده. فقط

به فردا می اندیشم به فردای نه چون دیروز تاریک و مبهم.

فردایی که تکراری بر روزهای گذشته ام نباشد.

تو هرگز نخواهی فهمید که امشب و شبهای پیش از آن

به من چه گذشته .

روزهای که با بر گرفتن نگاهت از من آتش بر جانم زدی.

اما من این آتش را با تمام وجود خریدار شدم

و فقط به تو اندیشیدم فقط به تو به تو

که می دانستم در پس نگاه بی تفاوت قلبت ضربان عشق دارد.

قبول نداری؟

اگر اینطور نبود پس جمع شدن اشک در چشمانت را به

چه چیز مربوط می کنی؟

آیا جز این نیست که توهم رنج می کشی؟

نمی دانی امشب چقدر گریه کردم و چقدر سر به دیوار کوفتم.

چه آه ها از سینه بیرون ندادم

سینه ای درد آلود که مهر تو در آن جا گرفته بود.

چه زیبا بود پائیزی که تو را دیدم و چه

زیباتر بود تابستانی که به تو دل بستم.

تو چون مرغ عشق آوای محبت سر دادی و

من چون جفتی تنها به تو پیوستم. آیا پائیز

هزار رنگ خزان عشق ما شد و آیا باید منتظر

زمستان جدائی باشم ؟

اما از هم اکنون زمستان سخت و ملال آوری در قلبم

حکومت می کند و نمی دانی

چقدر احساس بیهودگی می کنم.

آه اگر این قلب بیچاره ام می دانست که تو روزی

خودخواهانه مرا از خود می رانی هرگز مهرت را در خود

جا نمی داد. ولی افسوس

که تو با واز ه شیرین محبت بیگانه ای

زیرا اگر عشق را می شناختی برای یک بار

هم که شده در این مدت به دیدنم می آمدی


 

نوشته شده توسط ئاکو در شنبه چهاردهم مهر 1386 ساعت 6 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


تنها

گویند خدا همیشه با ماست ای غم نکند خدا تو باشی...

 


 

نوشته شده توسط ئاکو در جمعه سیزدهم مهر 1386 ساعت 6 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت